یک ماه گذشت
یک ماه گذشت.با همه سختیاش.پسر کوچولوم بزرگتر شده.تغییر کرده.گاهی اوقات گریه میکنه.شب کار شده.بیشتر شبا بیداره.
همچنان در جدال شیر خوردنش هستیم.من و مامانم تلاش میکنیم از شیشه دورش کنیم ولی همسری طاقت نمیاره گریشو وقتی میخوایم وادارش کنیم سینه رو بگیره ببینه.
در کنار شیر خودم شیرخشک هم بهش میدم.البته سعی میکنم زیاد شیرخشک ندم.ولی یکی دو بار در روزو مجبور میشم بهش بدم.
آرش ظهر به دنیا اومد.مثلا امروز تا ظهر بیست و نه روزه بود.ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه که بشه رفت تو سی روزگی.
دیشب و امروز مهمون داشتم نتونستم زودتر آپ کنم و امروز ازش عکسی بگیرم.
فعلا نظم زندگیم بدجور بهم ریخته.هیچی سر جاش نیست.
امیدوارم با بزرگتر شدنش به یه نظم نسبی برسم.
گل پسر مامان یک ماهگیت مبارک باشه.ایشالا که همیشه زیر سایه خداوند سالم و سلامت باشی.ایشالا تولد یه سالگیت...و بعد صد وبیست سالگیت.
الهی غم نبینی مادر.همیشه تو زندگیت شاد باشی عزیزم.همیشه بهترینها رو برات آرزو میکنم.سلامتی سعادت و خوشبختی.
![]()



یک ماه گذشت 
